و خدایی که در این نزدیکی ست...

  فقط یک اتفاق ساده است .... همین

نوشته شده توسط ملیحه بذری در جمعه پنجم خرداد 1391 |
اول پاییز مهر انگیز، زاد روز حسین منزوی است... شاعر آب و آیینه و دل های بیقرار . منزوی در پاییز آمد و در بهار و شکوه اردیبهشت پر کشید. یعنی در اوج امد و در اوج هم رفت...

روحش شاد.

و این هم شعری از آن یارِ جان:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ملیحه بذری در سه شنبه یکم مهر 1393 |

علی مَرد، عنوان کتابی است که به تازگی منتشر شده است. این کتاب به قلم اینجانب و سرگذشت پژوهی سردار شهید حسن علیمردانی می باشد.

حسن علیمردانی سال 1322 در شهرستان تربت جام متولد شد. وی در فعالیت های سیاسی ضد رژیم ستمشاهی، نقش به سزایی داشت.

با پیروزی انقلاب، به خیل سربازان امام خمینی (ره) پیوست و عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد. او در سال 1360 در تنگه ی چزابه در حالی به شهادت رسید که روزهای پیاپی ، علی رغم تشنگی ، مردانه جنگیده بود.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ملیحه بذری در شنبه ششم اردیبهشت 1393 |

 دل آدم چه گرم می شود گاهی ساده

 به یک دلخوشی کوچک

به یک احوالپرسی ساده

به یک دلداری کوتاه 

به یک "تکان سر"...یعنی...تو را می فهمم

... به یک گوش دادن خالی ...بدون داوری!

به یک همراهی شدن کوچک 

به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام 

به یک پرسش :"روزگارت چگونه است ؟"

به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان قهوه ! 

... به یک وقت گذاشتن برای تو

به شنیدن یک "من کنارت هستم "

به یک هدیه ی بی مناسبت 

به یک" دوستت دارم "بی دلیل

به یک غافلگیری . به یک خوشحال کردن کوچک 

به یک نگاه.

به یک شاخه گل

_دل آدم گاهی ...چه شاد است 

به یک فهمیده شدن ...درست !

به لبخند!

به یک سلام !

به یک تعریف به یک تایید به یک تبریک ...!!! 

نوشته شده توسط ملیحه بذری در یکشنبه پانزدهم دی 1392 |

با حسرتی کبود در اینجا نشسته ام

چون بغض های کهنه ی در خود شکسته ام

رفتند صبح زود مرا جا گذاشتند

تنها به جرم اینکه پر و بال بسته ام

پرواز آرزوی تمام پرنده هاست

در تنگنای این قفس نا خجسته ام....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ملیحه بذری در جمعه سیزدهم دی 1392 |
  چشمانم،

گاه بی اختیار خیس می شوند... 

می گویم حساسیت فصلی ست...

 آری

 من به فصل فصل این دنیا

 بی تو

حساسم...

نوشته شده توسط ملیحه بذری در جمعه سیزدهم دی 1392 |

نور محمد درپور را سالهاست که می شناسم. با صدایش و آوازهای نکیسایی اش خوب عجین شده ام.

تا وقتی در اداره ی تربت جام مشغول کار بودم هیشه به دیدنم می آمد و شرمنده از مرام و منش بزرگوارانه اش ، به او قول می دادم که حتما سری به خانه اش می زنم و احوالی از او و مادر محمد فاروق (همسرش ) می پرسم . اما هربار به سراغش رفتم برایش زحمت داشتم یا وزیری به دیدنش آمده بود و یا مدیر کل و گاهی هم میهمانان داخلی و خارجی سفارشی دوستان .

همیشه در کنج خانه ی کوچک و محقر اما باصفایش یک دنیا حرف دارد نه از آن حرفهای الکی. حرفهای خوب و ناب و به یاد ماندنی. از وقتی به مشهد منتقل شدم کمی از حال و روز او و دیگر هنرمندان منطقه زر خیز جام غافل ماندم. بیماری قبلیش کمی دست از سرش برداشته بود .دو ماه پیش پسرش با من تماس گرفت که حاجی در بیمارستان امید بستری است. به اتفاق دو نفر از هنرمندان عزیزی که میهمان شهر من بودند ( آقای صابری و آقای رسولی زاده )بلافاصله به دیدارش رفتم و احوالی از او پرسیدم. حالش خوب بود و همچنان با من شوخی می کرد و می گفت بیماری را شکست می دهم. چند عکس یادگاری هم با هم گرفتیم.

چند روز بعد هم مدیر کل محترممان جناب آقای سید سعید سرابی با عده ای از همکاران به دیدن این مرد ماندگار موسیقی خراسان رفتند آنهم به رسم دیدرینه ی عیادت از بیمار که سنت نبوی است.

اما این تمام ماجرانیست . یک ماه پیش دوباره پسرش با من تماس گرفت و گفت حال حاجی اصلا خوب نیست و در بیمارستان قائم بستری است . بدون فوت وقت به دیدارش رفتم اما... افسوس که روزگار نغمه سرایی اش کمی کدر شده است و یک سکته ی مغزی او را زمینگیر کرده است. دیدار مجدد مدیر کل محترممان و مسئولین و دوستان و باقی هنرمندان خراسانی موثر واقع شد اما نه زیاد

و حالا نورمحمد درپور مردی که سالها بر روی صحنه های جهانی برای ایران و ایرانی می خواند در گوشه دنج اتاق خانه اش در روستای یادگار آرمیده است و امیدوار است که روزی دوباره برسد و او یکه تاز صحنه های هنری باشد.

نورمحمد که هنر موسیقی و عرفان را در هم آمیخته و راه آسمان را با نغمه های زیبایش گشوده بود؛ امروز  دیگر صدای زخمه تارش نیست که چنگ به دل ها می‌زند و اشک از دیدگان جاری می سازد بلکه این سکوت اوست که دلها را می لرزاند .

من هم آرزو می کنم که این مرد دوباره به روزهای خوب زندگی باز گردد.

نوشته شده توسط ملیحه بذری در جمعه بیست و دوم آذر 1392 |

http://qwerty1340.persiangig.com/image/d7d8ee069cb0.jpg

نمي دانستم.
هيچ چيز نميدانستم 
و نمي دانستم که نمي دانم،
اما تو مي دانستي و مي توانستي
و همين بس بود که دستهايم را بگيري
و در کلاس مهربانيت بنشاني
و نخستين حرفهايم را برايم هجي کني.
ازآن به بعد در کلاس تو
- که به اندازه همه خوبي ها وسعت داشت-
مي نشستم و از پنجره نگاهت
آسماني را مي ديدم که آرزوهايم را
چون خورشيدي روشن در بر گرفته بود.
چه خوب بودي تو. چه ساده،چقدر مهربان!
و من در چشمهايت مهري مي ديدم
که بوي دامن مادر را مي داد،
وقتي که ريحان مي چيد
و بوي دستهاي پدر را،
وقتي که خسته از کار بر مي گشت،
وضو مي گرفت، و در گوشه ايوان نماز مي خواند....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ملیحه بذری در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 |

ساده که میشوی

همه چیز خوب میشود.

 خودت.غمت.مشکلت.غصه ات.هوای شهرت

آدمهای اطرافت ,حتی دشمنت....

 یک آدم ساده که باشی

برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ملیحه بذری در جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 |

باز هم مرغ سحر

بر سر منبر گل

دم به دم می خواند

شعر جان پرور گل...

بازهم روزها و شبهای خوب رمضان در راه است. ماه خوب خدا. خوب است در کنار همه ی عبادتهای زیبای این ماه.؛ گاهگاهی برای سالمندانی که در همسایگی ما زندگی می کنند نانی بخریم و به این بهانه سری به تنهایی نفس گیرشان بزنیم.

 در راه بازگشت به خانه ؛ شکلاتی به بچه ها هدیده بدهیم وهمبازی شیطنت های کودکانه شان باشیم .

وقتی درب خانه به رویمان باز می شود؛ لبخندی به خانواده مان هدیده بدهیم تا بدانند شریک خستگی هاشان هستیم.

ماه رمضان در راه هست. خوب است بدانیم  نه در این ماه ؛ که در تمام روزهای خوب سال؛  خدا همیشه شانه به شانه ی ما راه می رود  تا در قبال هر بخشش نان و شکلات و لبخند ؛ بوسه ای بر شانه های رنجور ما بزند و از جای آن بوسه ؛ بالی بروید برای پرواز به سوی او.

 پس بشتابیم تا بالهای ما از همه بیشتر باشد.

نوشته شده توسط ملیحه بذری در یکشنبه شانزدهم تیر 1392 |
 
مطالب قدیمی‌تر