و خدایی که در این نزدیکی ست...
فقط یک اتفاق ساده است .... همین
درست یادم نیست ولی فکر میکنم اواخر دهه ی شصت بود که یک کارتون زیبا در برنامه ی کودک پخش می شد با عنوان زبل خان .
این کارتون در واقع جزیی از خاطرات فراموش نشدنی دوران کودکی همه ی ماست. خوب به یاد دارم که در ابتدای کارتون گوینده با لحن جالبی می گفت: زبل خان اینجا ....زبل خان اونجا..... زبل خان همه جا......
آن وقت ها در عالم کودکی ِ با دیدن این کارتون و کارهای عجیب و غریبی که زبل خان می کرد فقط می خندیدیم و شاد بودیم .
بزرگتر که شدیم زبل خان برایمان مثالی شده بود که در مواقع خاص به کار می بردیم. وقتهایی که یک نفر در همه ی کارها دخالت می کرد می گفتیم : باز این زبل خان سر و کله اش پیدا شد....
حالا خیلی بزرگتر شده ایم و خبری از خاطرات کودکی و زبل خان نیست. غم نان و دغدغه های دست و پا گیر زندگی ، حسابی همه را گرفتار و بی خبر از شادی های کوچک اما عمیق کودکی کرده است. ....
این یک قانون ننوشته و به تصویب نرسیده است، اما همیشه بعضی چیزها در ذهن بیشتر انسانها، خوب یا بد، مرد یا زن،پیر و یا جوان، ماندگار می شود. مثل عطر گل یاس. بوی گل محمدی. زیبایی دریا. نجابت کوه. طعم شیرین عسل و یا عطر دل انگیز سیب سرخ .
بعضی آدمها هم همینطورند. وقتی از نقاشی صحبت می کنیم ، ناخودآگاه اولین اسمی که به ذهنمان می رسد لئوناردو داوینچی است. در موسیقی بتهوون و در نمایش هم شکسپیر ملکه ی همه ی ذهن ها و سلیقه هاست.
در ادبیات کهن ایران نیز حافظ . سعدی. فردوسی و هزاران نامِ آشنای دیگر، شهره ی جهانی شده اند. همانطور که می دانید در ادبیات معاصر ایران، مردان بزرگی ظهور کرده اند . در سه دهه ی اخیر اساتید برجسته ای ، ادب و هنر این مرز پر گهر را زنده و احیا نموده اند که مثل همان عطر دل انگیز سیب سرخ و یا اشعار حافظ و سعدی ماندگار شده اند.
استاد محمد جعفر یاحقی، یکی از همان عطر های دل انگیز و ماندگار است. این را بدون اغراق و جدا از همه ی ارادتی که به این مرد بزرگ دارم و همیشه و همیشه شاگرد کوچکش بوده و هستم .... عنوان می کنم.
نمی دانم گاهی برای شما هم اتفاق افتاده است یا نه که دلتان هوای خواندن یک شعر . یک داستان و یا شنیدن یک موسیقی خاص را می کند. یکی دو روز است که دلم می خواهد سری به کتابهای قدیمی ام بزنم و روزهای آخر تعطیلات نوروزیم را با شاعر رنگ ها و آیینه ها سپری کنم....سهراب همان مرغ مهاجر.....
جفای بزرگی است که بهار باشد و یادی از سهراب نکنیم. همیشه اولین شعری که از سهراب زیر لب زمزمه می کنم شعر بی نظیر( کفشهایم کو؟) است. انگار سهراب می فهمد که دلها هوایی او می شود و بی اختیار آرام زمزمه می کند: چه کسی بود صدا زد سهراب؟!.....
نمی دانم کی می خواهی تنهایی ام را خاتمه دهی و انتظارم را بشکنی... اما امروز هم برایت غذا پخته ام. موهایم را روی شانه هایم رها کرده ام.
عطری را که تو دوست داری زده ام. بهترین لباسم را پوشیده ام تا باهم به سینما و یا پارک برویم.
پیاده روی کنار پارک محله یمان برایم خط و نشان کشیده است که دیگر تنهایی به سراغش نروم.
از روزی که برایم از حسادت هایت گفتی و تکلیفم را با عشقت روشن کردی خیلی گذشته است.
خوب به یاد دارم که گفتی تا قلبت فقط و فقط برای من نتپد سراغت را نمی گیرم........
اول سال نوی ایرانی در آستانه ی بهار ۹۲ می خواستم چند سطری برای نوروز بنویسم اما هر چه فکر کردم دیدم من کجا و نوروز کجا و سخن بزرگان در باب نوروز کجا...
بلاخره به این نتیجه رسیدم متن بسیار زیبای دکتر شریعتی را برای نوروز برایتان بگذارم.
روحش شاد. یادش گرامی ..
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز يك جشن ملي است،جشن ملي را همه ميشناسند كه چيست، نوروز هر ساله برپا ميشود و هر ساله از آن سخن ميرود. بسيار گفتهاند و بسيار شنيدهايد؛ پس به تكرار نيازي نيست؟ چرا، هست. مگر نوروز را خود مكرر نميكنيد؟ پس سخن از نوروز را نيز مكرر بشنويد. در علم و ادب تكرار ملالآور است و بيهوده؛ “عقل” تكرار را نميپسندد؛ اما “احساس” تكرار را دوست دارد، طبيعت تكرار را دوست دارد، جامعه به تكرار نيازمند است، طبيعت را از تكرار ساختهاند؛ جامعه با تكرار نيرومند ميشود، احساس با تكرار جان ميگيرد و نوروز داستان زيبايي است كه در آن، طبيعت، احساس و جامعه هر سه دستاندركارند.
نوروز كه قرنهاي دراز است بر همة جشنهاي جهان فخر ميفروشد، از آن رو “هست” كه يك قرارداد مصنوعي اجتماعي و يا يك جشن تحميلي سياسي نيست، جشن جهان است و روز شادماني زمين، آسمان و آفتاب، و جوشِ شكفتنها و شور زادنها و سرشار از هيجانِ هر “آغاز”......
پاییز امسال برای انجام یک ماموریت اداری رفتم تهران. عصر روز دوم اقامتم؛ سری به دوستم که کارمند بخش کتابخانه ی کاخ موزه ی نیاوران است زدم. هم دیداری تازه کردم و هم به مطالعه چند صفحه از یک کتاب قدیمی پرداختم.
در راه بازگشت؛ ساعتی را در باغ قدم زدم. از بچگی به معماری قدیمی ؛ گل و گیاه و به خصوص سنتهای پیشین ایرانی علاقه ی خاصی داشتم. درختان سر به فلک کشیده و مناظر بی نظیر باغ ؛ شور و شعفی خاص به من بخشید.
رو کردم به آسمون و گفتم و خداجونم چی می شد دنیا اندازه ی همین باغ نیاوران کوچیک و پر دار و درخت بود که با دیدنش دل آدم آروم می شد و یک ساعت که توش می چرخیدی می رسیدی آخر دنیا....
چه دردمند و غریبانه زیستی، ای مرد
تو چیستی؟ ز کجایی؟ تو کیستی ای مرد؟
کسی ز محرم و بیگانه از تو یاد نکرد
برند نام تو اکنون که نیستی، ای مرد

سال ۱۳۸۰ برای اولین بار استاد را در همایش اهل قلم جام در تربت جام دیدم. بسیار صبور و آرام اما غوغا برانگیز در شعر خوانی. با خواندن اولین شعرش شور و هیجانی وصف ناپذیر در سالن ایجاد کرد. .....

دیروز می گفتم:
مشقهایم را خط بزن اما مرا مزن
روی تخته خط بکش گوشم را مکش
مهر را در دلم جاری کن جریمه مکن
هرچه تکلیف می خواهی بگیر امتحان سخت مگیر
اما امروز...
مرا بزن. گوشم را بکش. جریمه کن. امتحان سخت بگیر
اما مرا یک لحظه به دوران خوب مدرسه بازگردان ....
مولدم جام و رشحه ی قلمم شیخ الاسلام احمد جامیست
لاجرم در جریده ی اشعار به دو معنی تخلصم جامیست....
تابستان امسال خبرهای فرهنگی خوب و قابل تاملی را درباره ی تربت جام شنیدیم. پس از ثبت روز جامی در تقویم ملی کشورمان افتخار دیگری نیز در دایره ی ادب و هنر و فرهنگ این خطه ی مرزی اما زرخیز اتفاق افتاد....
همانطور که می دانید در ابتدای همه ی کتب درسی مدح و ستایشی از بزرگان علم و ادب فارسی درباره خداوند و پیامبر گرامی اسلام آورده می شود. در کتب ادبیات فارسی این صفحه و انتخاب اشعار آن از اهمیت بالایی برخوردار است و به آن با دقت بیشتری نگاه می شود.....